صِفرهای نیم بند
-
تاریخ: 1405/5/26 ساعت: 1:02
وبلاگ تدقیق یافته ی بلاگفایی ام به سنی رسیده که من توی اون سن تازه نویسندگی رو آغاز کردم: ۱۱ سالگی.پایان کارِ دو صفر متصل رو چه طوری باید نوشت؟چند سال پیش نوشتم دو صفر وا رفته...ولی تونستم چسب بزنم بهشون با همین نوشتن ها و متصل نگهشون دارم...اگرچه چسب هام به سُستی چسب ماتیکی بود، ولی به هر حال... بو...
آخرین صِفرهای نیم بند...
-
تاریخ: 1403/5/7 ساعت: 19:04
وبلاگ تکامل یافته ی بلاگفایی ام به سنی رسیده که من توی اون سن تازه نویسندگی رو شروع کردم: ۱۱ سالگی.پایانِ دو صفر متصل رو چه طوری باید نوشت؟چند سال پیش نوشتم دو صفر وا رفته...ولی تونستم چسب بزنم بهشون با همین نوشتن ها و متصل نگهشون دارم...اگرچه چسب هام به سُستی چسب ماتیکی بود، ولی به هر حال... بود!پا...
پروانه ی جیوه ای
-
تاریخ: 1403/4/27 ساعت: 16:00
پیش نوشت: گفت جیوه فلز وحشتناکیه. تنها فلزی هست که مایع هست. بقیه ی فلزها رو می خوره. حتی طلا رو. اما از پروانه نگفت. که تنها حشره ایه که زیباست و می شه تماشاش کرد. حشره ای صبور و شکننده که قدرتی بی نظیر داشته برای دووم آوردن پیله! حشره ای با بالهایی خیلی بزرگتر از جثه اش... حالا جیوه ای که پروانه ب...
بی کَسی
-
تاریخ: 1403/3/8 ساعت: 19:08
کاش این حرف ها فقط شعر بودکاش این اشک ها همه تو خالی بودکاش من بجنگم با مرگم.نه فقط بخاطر کسی. به خاطر همه کس.چون کسی نیست. هیچ وقت نبوده.
گفتم و گفتی ولی به نتیجه نرسیدیم.
-
تاریخ: 1403/2/26 ساعت: 23:12
.بهش گفتم دلم میخواد باشن.گفت من دلم نمی خواد.گفتم چرا؟گفت بارها دیدی. اونجوری که اونا برای تو مهم هستن، تو برای اونا مهم نیستی.اونقدر مهم نیستی که وقتی بهشون نیاز داشته باشی و بهشون بگی، سعی کنن که بیان. نه این بار من این کار رو نمی کنم. من "رو" نمی اندازم.بهش گفتم دلم میخواد توی شادی هامون تنها نب...
دایره ی نامرئی
-
تاریخ: 1403/2/26 ساعت: 23:12
نصف بیشتر کلمه هام رو قورت می دم و می ریزم توی ثبت موقت.به جاش یک دایره ی بزرگ نامرئی توی فضا رسم می کنم. با هیجان چند ثانیه نگاهش می کنم، و به پاورچینی قدم های بهار، خیلی آروم و بی سر و صدا واردش می شم.از این جا جهان جدید من آغاز می شه. جهانی که توش برای بار صد و هشتم، قانون های زندگی مو زیر و رو م...
-
تاریخ: 1403/2/26 ساعت: 23:12
"My solitude doesn't depend on the presence or absence of people; on the contrary, I hate who steals my solitude without, in exchange, offering me true company".~Friedrich Nietzsche + نوشته شده در دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 11:57 توسط Ela | Adblock test (Why?)
تُهی از قلب
-
تاریخ: 1403/2/17 ساعت: 17:32
حتی خدا هم یک روز صبرش تموم می شه و درِ جهانش رو به روی بعضی آدم ها می بنده و تصمیم می گیره که خدا نباشه.آدمی باشه که به پَستی نابخشودن هبوط کنه. . . چون گاهی،درد ِ کینه توزی، کمتر از درد ِ همه را فهمیدن و همه را بخشیدنه.چون درد انسان بودن و بی رحم بودن، کمتر از خدا بودن و پر از مِهر خالص بودنه.برای...
میخ
-
تاریخ: 1403/2/17 ساعت: 17:32
یک کمی باورم نمی شهانگار به پایان قصه رسیدم امروز. یه پایان خوشی که می تونه خیلی ترسناک باشه.انگار یک میخ بزرگ کوبیدم روی زمین این شهر. که نصف بیشترٍ لباسم، زیر این میخه گیر کرده.یک کمی می تونه جالب باشه این ته نشینی. از این نظر که انگار قراره واقعاً روش زیستن و لولیدن توی این نقطه از جهان رو با همه...
غم های شیرین
-
تاریخ: 1403/2/17 ساعت: 17:32
من اون آدمی ام، که دلم برای کسانی تنگ هست، که شاید خودشون هم ندونن.مثلاً توی نیم کره ی دیگری باشن. یا توی یک جهانی خارج از جهان من. یا حتی زیر خاک باشن. یا درزمانی باشن فرای زمانِ این روزهای من.نه من توی گذشته زندگی نمی کنم. من با غم و اندوه این جمله ها رو تایپ نمی کنم.من تمام لحظه های زندگی م رو - ...
کسی نبود.
-
تاریخ: 1403/2/9 ساعت: 16:59
کاش این حرف ها فقط شعر بودکاش این اشک ها همه تو خالی بودکاش من بجنگم با مرگم.نه فقط بخاطر کسی. به خاطر همه کس.چون کسی نیست. هیچ وقت نبوده.Hug and Run- - -توی یه جای شلوغ و بی معنا،به خاطر هیچ و پوچبلور ِ قلب می اُفته زمین و تَرَک می خورهکسی حواسش نیستو رنج از حد می گذرههمه چیز باز الکی توی هم گره می...
روز تزریق
-
تاریخ: 1403/1/26 ساعت: 17:59
بیدار شدم. با عجله رفتم سمت آشپزخونه و روتین های هرروزه. چون مغزم می دونست که این روزها خیلی کار دارم و باید دقیقه ها رو غنیمت بشمرم. یکهو روی گوشیم تقویمم یاد آوری کرد که امروز، روز تزریقه. به پای راست. یه اَه ِ غلیظ گفتم. گفت چی شده؟ گفتم یادم نبود امروز تزریق دارم. دارو رو از یخچال گذاشتم بیرون. ...
نوازش ( موقت ) - بی سانسور
-
تاریخ: 1402/11/30 ساعت: 14:42
فقط ۲۶ دقیقه وقت دارم که بنویسم.نمی تونستم به خودشون ابراز کنم. چون می بایست از پیشینه ی پیچیده ی احساسم براشون بگم. وقتی آدم توی دوره های طولانی دچار درد های مختلف هست، پوسته ی احساسش به نازکی حریر می شه.هر محبت خالصی، حتی اندازه ی قطره، میشه ارزشش به اندازه ی اقیانوس. هر مهری و هر نوازشی، می شه مر...
هذیون و هوشیاری در دو جهان موازی
-
تاریخ: 1402/11/30 ساعت: 14:42
۲:۲۴ صبح. تهران ِ آلوده ی بهمن.بی خوابی.صداهای ریز. معده ی ناسور شده و مریض. سَری که در حال انفجاره. سرفه ها و پریودِ بی پایان. چهره ی زرد غیر قابل پنهان. مغزی گیج و در عین حال قلبی خوشحال. صورت قشنگِ بچه ها و خواهرهام. حضور پدر مادرم با تمام خستگی ها و ضعف ها و پیری هاشون. سورِِئال.ودردهایی که از ب...
تنفص مسنوعی بهتره یا کُمای ترمیم؟
-
تاریخ: 1402/11/2 ساعت: 0:57
...کلمه بازیِ این بار: پاک کردن جمله ها، ولی باقی گذاشتن کلمات کلیدی،با ساختن کُلاژِ کلمه، جهت حفظ کردن امنیتِ احساسی.- - -نتونستنهسته ی بودنمخاطرهسیاههسیاهچالهانتهاییتباهیتعمیرشتعمیرمخودمتنهاییبُحرانزخمهنوزگُنجایشاشباعمراقبتخشانتخستهکجتلاش بیش از حدپیچیدگی هاتقلای استهلاکیتعمیرهسته ی قلبمفهمیده شدن...
از دست دادگی
-
تاریخ: 1402/10/11 ساعت: 14:14
نمی دونم برای مرگ چند نفر، چند تا چیز، چند بار، باید سوگواری کنم تا به این همه از دست دادن عادت کنم. + نوشته شده در دوشنبه ۱۳ آذر ۱۴۰۲ساعت 6:35 توسط Ela | Adblock test (Why?)
عدم تعلق
-
تاریخ: 1402/10/11 ساعت: 14:14
ساعت ۲ بامدادافکارم منسجم نیستحالت تهوع روحی دارم. دچار انواع حس های بدم.قطعاً همیشه متهم منم. قطعاً بزرگترین اشتباهم مربوط به اون لحظه ای بود که بعد از یه جر و بحث اساسی با خدا، تسلیم شدم و گفتم باشه. به خاطر تو، فقط تو، به دنیا می رم. به اون جهنم لزج.سرم اینقدر سنگین بود که نمی تونستم به صفحه ی گو...
کار سختی نبود به این نتیجه رسیدن
-
تاریخ: 1402/9/12 ساعت: 4:32
ریشه ی همه ی دردها تنهایی هست. درد ِ تک تک ما... توی این اشتراک نهادینه که شکی نیست.- اما فرقِ بزرگ ما آدم ها همینجاست - وسعت تنهایی مون. ابعادش. و عمق لعنتی اش..کج فهمیده شدن / درست فهمیده نشدن / یا اصلاً فهمیده نشدن /جوش و خروش شروع دوستی ها و بی انگیزگی پایانکاش ستاره ی دنباله دار باشی، نه یادبود...
دیگه تب ندارم گرچه هنوز هذیون دارم
-
تاریخ: 1402/9/12 ساعت: 4:32
درگیر سطح موندن تمام استخونام رو به درد میاره.یا عمیق می شم یا نمی شم.از سطح گریزونم. هم جنس من نیست. هم اَبعادِ من نیست. من ریزم و نازک و دنباله دار. نه درشت و پهن و زودگذر و کم بُخار...سوزنی می شم. می رم داخل. توی مرکز. توی قعر. اونقدر زیاد که گُم بشم، غرقِ غرق. که از خفگی حالت تهوع بگیرم. که هزار...
حالت واقعاً؟
-
تاریخ: 1402/8/29 ساعت: 20:03
ریشه ی همه ی دردها تنهایی هست. درد ِ تک تک ما... توی این اشتراک نهادینه که شکی نیست.- اما فرقِ بزرگ ما آدم ها همینجاست - وسعت تنهایی مون. ابعادش. و عمق لعنتی اش..کج فهمیده شدن / درست فهمیده نشدن / یا اصلاً فهمیده نشدن /جوش و خروش شروع دوستی ها و بی انگیزگی پایانکاش ستاره ی دنباله دار باشی، نه یادبود...