هَسته ی سی
-
تاریخ: 1399/1/6 ساعت: 9:40
اسفند ماه برای من ماه اوج گرفتن اندوه زمستانی ام بود. همیشه برام خاص و همیشه برام دردناک بود همیشه برام یک نوستالژی بزرگ بود، هست و اگر آینده ای داشته باشم؛ خواهد بود...اسفند برای من از پرمفهوم ترین
هارمونی طوفانی
-
تاریخ: 1399/1/6 ساعت: 9:40
ساعتهاست که صدای باد آروم نمی گیره،تپش ِ قلب پنجره های بی قرار توی فضا حس می شه،گرفتاری ِ درختهای بی تاب تماشایی شده،دریایی این اطراف نیست اما؛تَوَهُمِ ساحل با این هوای آشوب؛ کاملا مُوثقه!فرقی نمی کن
از رهایی
-
تاریخ: 1399/1/6 ساعت: 9:40
پیش نوشت: با تکرار ِموسیقی Not Alone - Ólafur A alds نوشته شده...~~~این شوق احمقانه ی این روزهام؛ بابت این نیست که از تماشای رنج ِ سراسری بشر لذت ببرم. منی که مدتهاست پذیرفتم که بشر اومده تا در نها
منتظر اتوبوس ...
-
تاریخ: 1398/11/22 ساعت: 12:26
۱۳ آگست. روز شلوغی در پیش دارم. امروز اولین روز یه که قراره سر کلاسهای فشرده اون درس بشینم و با همه وجود امیدوارم همونطور باشه که فکرشو می کردم. هنوز تابستون تموم نشده و با این حال حس پاییز داره از
Not my dark side, but my darker side
-
تاریخ: 1398/11/22 ساعت: 12:26
امشب نوبت ِ بُعد ِ تاریک ِ منه که از اعماق سیاه چاله های مغزم بیرون بیاد و با تمام قُوا بدرخشه. بُعدی که هرچه قدر ازش دور می شم، از سمت ِ دیگری بهم نزدیک می شه. بُعدی که بعضی شب ها توی خواب، مقابل آی
Hard to Swallow
-
تاریخ: 1398/11/22 ساعت: 12:26
فکر می کردم روزی به الهه ی هفتم خواهم رسید. 18 دسامبر 2019 بهم گفتن که شمارش من برای همیشه متوقف شد. درد داشت؟ خیلی. هنوز داره ؟ حتی نمی تونم کامل حسش کنم چه برسه به اینکه توصیفش کنم....I thought one day I would reach my seventh goddess. December 18, 2019, They told me that my count stopped forever....
مواجهه
-
تاریخ: 1398/11/22 ساعت: 12:26
توی یکی از کتاب های مصطفی مستور این عبارت هست که: "هرکس روزنه ایست به سمت خداوند، اگر اندوهناک شود. اگر به شدت اندوهناک شود."این جمله شاید بتونه گاهی درست باشه برای اونهایی که هنوز خدا رو هیچ جوره در
مصیبت
-
تاریخ: 1398/11/22 ساعت: 12:26
انگار که زلزله اومده باشه توی وجودم، یه زلزله ی خیلی بزرگ و بعد از گذشت هفته ها، هنوز هم از زیر آوار؛جنازه بکشن بیرون.داغ دلم تازه بشه و بخوام زار زار گریه کنم اما نکنم، اما حبس شده باشه تمام احساسات
شرافت ِ مرگ
-
تاریخ: 1398/11/22 ساعت: 12:26
هرچی هرروز چشمام رو با خون دلم می شورم، رنگ سیاه ِ دنیای این روزهام عوض نمی شه چون این ابر غلیظ تاریک روی چشمام رو که نه، روی کل دنیامون رو گرفته...هیچ وقت فکر نمی کردم به نقطه ای برسم که با دیدن هرگ
Moving On
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 16:29
همیشه حسرت می خورد از اینکه نمی تونست بیشتر از یک نفر باشه. یعنی مغز و روحش در آدم های بیشتری کاشته شده باشه. حسرت می خورد که نمی تونست همزمان چند زندگی رو زندگی کنه و برای آدم های بیشتری توی زندگیش
اتمام حجت با خودم
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 16:29
به تلخی پوزخندبه سردی باور سراببه متعفنی مردابپُرم این روزها از التهاب. به وقت این خراب شده ی عظیم، تهران!
آنچه دارد می شود
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 16:29
در میان جهانی از غبار و وهم و تاریکی ایستاده ام. روزها حالت تهوع روحی داشتم، تمام تصوراتی که از این جهان ساخته بودم، نه چون قلعه هایی شنی، که چون کاخ های پنبه ای به آتش کشیده می شد و من خالی تر می ش
وارونگی نیست
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 16:29
همه چیز منهای یک جعبه رو جمع کرد. ریخت توی 87 تا چمدون کوچیک و بزرگ و کِشون کِشون بُرد کنار آبشار بلندِ فاصله که منتهی می شد به دریای قاطعیت و در نهایت به اقیانوس فراموشی. به تک تک چمدونهاش وزنه وصل
دم ِ در ِ دل.
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 16:29
یک متنی می خونی و قفل می شی. دلت آشوب می شه. چشمهات مُرداب میشه. خوشحال می شی و دلت می گیره. به اون من ِ چهارمت فکر می کنی که ازش سالهاست که دور شدی و بدت میاد. به اینکه گاهی می بخشیش گاهی نه. به کیب
To be Lost
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 16:29
پیش نوشت: درسته که جبر آغاز می کنه اما اختیاره که به پایان می رسونه.×××معمولاً وقتی می نویسم که روی قُله ی معکوس باشم.حالا اما حالم خوبه یا لا اقل همه چیز خوب به نظر می رسه. شاید چون از روند ساخت گوی
از روزمرگی های این روزهای من...
-
تاریخ: 1398/2/17 ساعت: 15:26
این احساسات غریب و جدید این روزها - یا که هرروز من - که هیچ وقت برام تکراری و عادی نمیشه ، که همیشه همه چیز برام جدیده...گاهی باید نوشته بشه حتی اگر نه در خلوت دنجم، و حتی اگر نه توی سکوت و با کیبور
چرخ زنان در میان شهر دلم...
-
تاریخ: 1398/2/17 ساعت: 15:26
که هر قطعه ای رو وقتی که شروع می کنی به یادگیری، انگار نوزادی به دنیا می آد... که می گفت فرقی نمی کنه چه قدر نوازنده ی حرفه ای باشی، هر قطعه رو باید به "دنیات" بیاری و بزرگش کنی و براش زحمت بکشی... ا
فرش بر باد رفته
-
تاریخ: 1398/2/17 ساعت: 15:26
و این روزها - که نه احساس غُربت می کنم و نه احساس تعلق - و گاهی شادم از این رهایی خُنک ِ یخ زده و نُقره ای و نمی دونم تا کجا وزنم سبک می شه و تا کجا دور خواهم شد از این خاکی که چه آنجا و چه اینجا؛ ه
5
-
تاریخ: 1397/9/16 ساعت: 22:25
هنوز برای من یک ساعت و پنجاه و پنج دقیقه مونده تا 5 فروردین به پایان برسه. دومین کتاب انگلیسی که اینجا شروع کردم به خوندن، به سرعت تموم کردم. اگرچه نثر جذاب و کلمات جدید نداشت و متن ساده اش از زبان
و من برای کسی می نویسم...
-
تاریخ: 1397/9/16 ساعت: 22:25
آدم ها، وقتی می نویسند که نتوانند حرف بزنند. غیر از این است؟ آدم ها، _ ببخشید، من _ وقتی برای, کسی می نویسند که نتوانند به هر دلیلی مستقیم با او حرف بزنند. سال 86 و سال 89 وقتی آن دو فرشته ی کوچک پا