زرد و قرمز و نارنجی و قهوه ای و زرشکی - تاریخ: 1402/8/9 ساعت: 23:32
چه قدر آروممبا همه ی بی حوصلگی و غم و سنگینی بی تعریفی که توی وجودمهآخه - عضلات مغزم رو شل کردم - « اینقد دست و پا نزن » رو، عملی کردم -مثل کسی که می دونه قراره با مَنجنیق توی آتیش پرت بشه، ولی با لبخند نشسته روی یه مبل بزرگ و زرد و کثیف و کهنه، تا نوبتش بشه...بیمارستاناتوبوسقلب پاییزتنهایی محضمالیخ...
یک مشت الفبای مُچاله - تاریخ: 1402/8/1 ساعت: 18:23
1 - جِر دادنِ سُکوتتا صبح بنویسبه جهنم که پاره پاره استکلامت - یا که شاید هم قلبت.پر از حرفه کله ات که خوابت نمی بره.نه فقط از جوزفی که رفته وتوی ای میلش می گه miss you, terriblyنه فقط از ژان کلادی که به تازگی توی زندگیت اومدهو میگه move or rotبنویس از خشم. از اندوه. از درد. از شوق. از اتفاق. از رنگ...
آهن و گوشت و خون - تاریخ: 1402/8/1 ساعت: 18:23
ماه ها گذشته و من هنوز نمی تونم بگذارم و بگذرم. هنوز مثل وزنه های سنگین به شون هام آویزونن - اون احساسات - اون خاطرات - اون هُویت - و سرعت حرکتم رو می گیرن. و چشم هام رو گِل آلود نگه می دارن - و وقتی از روی سطح اقیانوس رد می شم، افعی های دریایی از پایین، با نگاه تشنه شون تهدیدم می کنن و به این زنجیر...
مرگ و امید - تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 7:34
لحظه ای رو به خاطر ندارم که از مرگ ترسیده باشم. از درد چرا. ولی اینکه چی باعث می شه آدم ها اینقدر از مرگ بترسن برام علامت سوال بزرگیه.شاید هم من قلب ندارم که از پوسیده شدنش بترسم. یا شاید هم همه ی وجودم قلبه. یه قلب بی مغز که شعور تجزیه تحلیل کردن معنای نابودی رو نداره.یا شاید هم تمام وجودم یک مغزه،...
اسید زمان - تاریخ: 1402/1/19 ساعت: 20:46
زمان همه چی رو حل می کنه. مثل اسید. ولی بعضی چیزها حتی اگر حل بشن، فصل نمی شن. تبدیل به یه چیز دیگه می شن. در بهترین حالت مثل مربا یا ترشی، گوشه ی وجود آدم می مونن. یا مثل یه غذای منقضی، فاسد می شن.اگه این ذوقه که این روزا گاهی پیداش می شه گوشه ی قلب سنجابی من، پس مربوط به بوی بهاره. مربوط به مارچ. ...
old stroke - تاریخ: 1401/11/6 ساعت: 12:51
رو کرد به مامان بابا، با اُمید محوی گفت «الهه چند روزه که داره به آینده فکر می کنه...»سوز سردی ستون فقراتم رو طی کرد و رفت پایین.طوری درموردم حرف می زدن انگار حضور نداشتم. حتی حوصله ی ابراز وجود هم نداشتم. فقط دوست داشتم که حال به آینده تبدیل شه.حال این روز هام همینه. انتظار برای فرار از حال. بدترین...
زنگ زدن - تاریخ: 1401/11/6 ساعت: 12:51
فکر نمی کردم این اتفاق برای من بیفته.اما افتاد.تار و پودهای مغزم با سرعتی بالاتر از تحمل مغزم به هزاران سمت کشیده شدن. قدرت تطابق پذیری عجیب و بالام همیشه به دادم می رسید،اما این بار نرسید.موعظه های پر قدرتِ خودم برای نجاتم از وضعیت های بغرنج، دیگه این بار کارگر نیفتاد.حرف هایی که بهشون عمیقاً اعتقا...
Marooned با یه لبخند زیر دوتا oo - تاریخ: 1401/11/6 ساعت: 12:51
این روزهای من شده زندگی برای اون روزها.اون روزهایی که می دونم یکی دوتا در میون توی هفته ام ظاهر می شن.روزهایی که حالم افتضاح نیست و به نظر می رسه که حضورم توی این دنیا اونقدرها هم بیهوده و تباه نیست.روزهایی که حس مغزم شفافه و چشم هام ته گودال مغز کپک زده ام نیست.روزهایی که توی سرم مه آلود نیست، و ان...
متعلق بودن - تاریخ: 1401/4/1 ساعت: 18:28
قطره های آب از روی موهام سر می خوره و می ریزه روی شونه هام. روی لباسم. به دیرینه ترین عادت هام هم رحم نمی کنم و اون ها رو هم به شدت به چالش می کشم. مثل عادت لذت بخش نگه داشتن باد گرم سشهار روی موهای خیسِ سرِ یخ کرده ام. می ذارم که بلرزم. که تحملم بیشتر شه. Neuroplasticity.من آدم قابل اعتمادی نیستم. ...
ساحل - تاریخ: 1401/4/1 ساعت: 18:28
و حالا که به ساحل دارم نزدیک می شم و خشکی پیدا شده، نمی خوام فرود بیام. مبادا توی این جزیره برای اَبد تنها بمونم. Listen to Ravel + نوشته شده در  جمعه ۹ اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت 18:54  توسط Ela  |  Adblock test (Why?)
تعلیق در طبقه ی چهارم - تاریخ: 1401/4/1 ساعت: 18:28
بوی ته مونده ی بهار و گرمای تازه پای نیمه مرطوب ماه مِی. پنجره های باز. صدای قشنگ پرنده ها آمیخته با صدای ماشین های ساخت و ساز و گهگُداری بلند خندیدن و حرف زدن کارگرها به زبون فرانسوی.قرنطینه شدن هردومون بخاطر مریض شدنش. کنسل شدن خیلی از برنامه ها. روزها و شب هایی که دنبال هم می آن و شبیه هم می شن و...
عمیقاً - تاریخ: 1399/2/17 ساعت: 5:34
قلبی که می تَپه اما طوسی شده بدنش. اشکی که می ریزه بی وقفه اما توی سیاهچاله های سَرش دَمی که می گیره به پَر ِ ریه هاش اما کو بازدمش.
What about Her - تاریخ: 1399/2/17 ساعت: 5:34
تمام پنجره های ساختمون های بلند شهرش قُفل و بَست داشت. هیچ خیابونی، لمس آبشار ارغوانی زیر ِ پوستش رو نمی خواست. هیچ آسمونی، تصویری از پرواز ِ معکوسش رو نمی خواست. هیچ دریای اسید زده ای، نه خودش رو، نه دفترهاش رو حتی برای لذت ِ مُنحَل کردن تار و پودش نمی خواست. ... الهه ی تردید و تاریکی، جوهره ی وجود...
درجا زدن یا درجا خوردن - تاریخ: 1399/1/6 ساعت: 9:40
گاهی غم نیست اون چیز تاریکی که همه چیز رو به درون ِ مرکز ثقل سنگین ِخودش می کشه. "بی انگیزگیه". و گاهی این بی انگیزگی اونقدر می تونه وزین بشه که بابت نیروی جاذبه اش با زمین کَل بندازه.و تو باید هرروز
آبی که گذشته - تاریخ: 1399/1/6 ساعت: 9:40
بعضی از آدمها خوششون نمیاد بنویسن. چون می خوان از دنیای شخصی خودشون در برابر دیگران و گاهی خودشون حفاظت کنند. من اما پس از سالها نوشتن به این نقطه رسیده ام که بدونم وقتی هرچیزی برای بقیه زیاد در دید
بازی - تاریخ: 1399/1/6 ساعت: 9:40
جای به جای ریشه های اندامش وَرَم کرده بود. لایه ی زیرین پوستش بارونی شده بود. اما این بارون غیر منتظره، پنهان کردنی نبود. رسید به جایی که پوستش نَم پس می داد. نمی که از حرارت هرج و مرج احساساتش بخار م
I'm Done - تاریخ: 1399/1/6 ساعت: 9:40
رها شدم...آیینه دیدم... روشن شد مغزم...سبک شد حالم...گم شد وحشتم، دردم...برگشتم به خودم.به خود جدیدم.دیگه نمی ترسم.چون به لطف رنجم،با خودم مواجهه کردم. من مرگ هزار و چندمم رو امشب به عجیب ترین شکل مم
بداهه نویسی - سردرگم - تاریخ: 1399/1/6 ساعت: 9:40
پاشو از توی قلب سفید زمستون در میارهدراز می کشه کف خاک نم خورده ی جنگل.همونجا که می شه توی صبح و پرتوهای شیرین نور نفسِ شادی کشیدو اما توی تنهایی و تاریکی و گُنگی، تا ابد ازش ترسیددراز می کشه کف خاک
چشمه ی شور ِ گم شده - تاریخ: 1399/1/6 ساعت: 9:40
نوجوان که بودم از ابر بهار پُر بار تر بودم. تموم نمی شد منبع این چشمه ی شور گرم ِ چشمهام به وقت اندوه. اینکه گاهی مرهَم بود گاهی نبود، مهم نیست. مهم اینه که بود!این روزها اگرچه هنوز آثاری از حضور این
اِنکار - تاریخ: 1399/1/6 ساعت: 9:40
به یک نخ وصلم که با مِداد می نویسم توی دفترم برای خودم.اگر که دفترم رو پیدا اگر که بنویسم برای اگر که بتونم خودمی پیدا- که بشه براش با مداد- که بشه براش- که بشه- که بنویس- که من- که بن- ویس- بن بست تمام.