از نیمه شب ها - تاریخ: 1397/9/16 ساعت: 22:25
و گاهی وقت ها هم، فرود می آییدرست روی ابر تنهایی! ... 3:24 صبح
توصیفی. / اشتباه - تاریخ: 1397/9/16 ساعت: 22:25
_ خسته ام، منتظرم تا در رو باز کنه و با تاخیر در رو باز کرد؛ دختری خارجی با موهای قهوه ای مواج تیره که روی شانه ی چپش ریخته و تی شرت صورتی ساده با شلوار سورمه ای ساده، مثل روح جلوی روم ایستاد. چشماش
دیگر - تاریخ: 1397/9/16 ساعت: 22:25
گاهی وقت ها دیر می فهمیم که زیبایی زندگی، به این است که آن دیگر,ی مثل ما نیست. گاهی وقت ها آنقدر دیر، که دیگر, آن دیگر,ی با ما نیست. . پی نوشت: بچه که بودم، وقوع آتش بازی برام بی برو برگشت به منزله ی "پایان خوش" بود. حالا اما... به منزله ی لحظه هاییست که آدمها با نگاهشون به حسرت پودر شدنی آن "پایان ...
میان فصل. - تاریخ: 1397/9/16 ساعت: 22:25
کسی هست انگار که آرامــ آرامــ ، با حجم غلیظ و لاجوردی از هیجانی مستور؛ بی صدا در دلم راه می رود. به تک تک حفره ها سر می زند تا با نصب چراغ های لیمویی و گلبهی و نارنجی از امید و ایمان و همت؛ تاریکی های دلم را خاموش کند ...
سیل ِ طوفان - تاریخ: 1397/9/16 ساعت: 22:25
طوفان,، نه طوفان, ِ چیده شده در نوشته هایم یا که در فکرهای تا به تایم. نه آن طوفان,ی که ششصد و بیست و هشت سال منتظرش بوده ام. طوفان,. با تمام اُبُهت ویرانگرش، همینجا پشت پنجره، مابین تَلی از هیولای میله
اختتامیه خرداد! - تاریخ: 1397/4/28 ساعت: 14:11
  دلم نه برای زندگی تنگه نه برای مُردن. دلی که بالای هزاران پا ا&#1
یک عمر - تاریخ: 1397/4/28 ساعت: 14:11
  خیلی از آدمهایی که اتفاقاً آدمهای مُنصف و خوبی هم هستند، فک&#158
صرفاً جهت یادآوری. - تاریخ: 1397/4/28 ساعت: 14:11
  و او،  چون اسطوره ای در باد ایستاده بود. نه چون محکم، قوی و یا ج&#
پرتاب - تاریخ: 1396/11/23 ساعت: 10:57
 به این می ماند که مُرده باشم از دنیایی و به دنیایی دیگر درآمده باشم. که از جایی کنده و پــــرت شده باشم ولی پس از ماه ها، هنوز هم در هیچ جایی فرود نیامده باشم... چون درختچه ای که از خاک مسمومش در می آید تا سوار خاک تازه ای شود منتها ریشه هایش چون سایه هایی مهیب، کشدار و کشدار تر می شوند و هیچ وقت ج...
رایحه ها - تاریخ: 1396/11/23 ساعت: 10:57
 حرف هایش، نوشته های فریبنده و نقاشی های منحصرش، حرکات دست های ضخیمش، انعکاس کف ِ چشمان درشت و تاریک و آبدارش، ذوق های به تصویر کشیدنی اش، حتی شوخی های مسخره و عجیبش؛ همه بوی حسرت می داد. اصلاً خودش سرتاپا یک حسرت ِ خنک متحرک بود. یک اتفاق ِ نیفتاده. یک چیزی که نمی شود گفت واقعاً هست. یک ماهیت پر از...
هیاهوی خاموش - تاریخ: 1396/10/30 ساعت: 10:25
حالم از این هیاهو بد است. از این حجم بالای حروف که روزانه چشمم می بیند. از این همه قوت گرفتن روابط مجازی ام. منی که از روابط "صرفاً" مجازی بین آدمها حالم سخت گرفته و خسته و منزجر است. منی که مثلاً رفته ام که دور تر باشم که از گزندشان راحت تر باشم که سرم بیشتر به کار خودم باشد که با تنهایی ام بیشتر م...
هیبت غلیظ و سیاه - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:30
اگر پوستت فرق سرما و گرما رو می فهمید، که دیگه چشمات به بهاری بودن یا پاییزی بودن ابرهای عظیم این روزهای دم پنجره ات شک نمی کرد، که دیگه پوستت، گوشتت، حتی خونت؛ این "درد" ِ مثلاً بی معنای پیـــر رو نمی گرفت و باهاش همخونه نمی شد... فقط اگر پوستت می فهمید که توی سطح این دنیا، واقعاً بین قلب آدما و در...
هوا - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:30
از آن روزی که کَندَم و رفتم دو ماه گذشت. طعم آن روز برایم هنوز هم شفاف نیست. نه اینکه روز تلخی باشد ولی شیرین هم نبود. روز ترسناکی بود. به نقاطی از خودم سفر کردم که نمی دانستم هست. مخلوطی از دل بریدن و کندن و تـــازه آشوب خفته ی عمق دل را احساس کردن. و هیچ آنطور که تصورش می کردم نبود. اینکه با محبوب...
آخرین هفته - تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 10:02
مثل این می مونه که با کسی، بعد از 3 سال انتظار، سر ساعت 8 شب، اول زمستون؛ توی یک خیابون فرعی بدون ِ نامِ بی درخت؛ قرار داشته باشی. از هیجانت، از ذوقت، 6 ساعت زودتر در محل قرار حاضر بشی. و وقتی ساعت 8 میشه، نه او میاد، نه رهگذری و نه حتی ذره ای باد. 1 دقیقه .... 10 دقیقه ... 15 دقیقه ... 30 دقیقه ......
ما ... دو صفر متصل - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 16:37
ما از اول دوتا بودیم یکیمون مطمئن، یکیمون پر از شک یکیمون با کلی خط قرمز و حاشیه های معلوم، یکیمون با دلی بی قرار از معادله های بی جواب و نا معلوم یکیمون شلوغ و پر هیجان، یکیمون صامت و آروم یکیمون سخت و تسلیم نشدنی، اون دیگری مثل بچه های لال هفت ساله، مظلوم مثل نماد یین یانگ مثل تمام آدم های دیگه
کسی هست که حال ِ تو را می پُرسد... - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 16:37
گاهی وقت ها نمی توانی بپرسی حال ِ خیلی آدم ها را که دلت می خواهد بپرسی. حال کسی مثل او، که معادلات خودساخته اش، در خویش غرقش کردند. یا کسی مثل ِ آن دیگری، که کاخ های پنبه ای اش، به آتش حقیقت سوخت... یا حال ِ هزاران آدم ِ دیگر. که ظاهر قصه هایشان شبیه به هم است. اما هر کدامشان، کهکشانی اند؛ منحصر
شاهین ِ دلم - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 16:37
تو کوچیک بودیتوی این قفس بزرگهنوز اما عجب هیبتی داشتیتویی که چشمات بسته بودو منی که خُشکم زده بودبا دیدن ِ خُشک ِ چشماتانگار که یک جایی، ایستاده باشه قلبتبی توجه به تمنای معصوم نفس هاتبین این هیاهوی مُضحکتورو سیاه دیدمسیاه ِ سکوتی که بال کشیدهاز به پرواز اندیشیدن؛ برای همیشهبال و پرهات . + نوشته
تو - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 16:37
ترتیب از کلمه مهم تر است. گاهی می میراند. گاهی زنده می کند، اینکه به وحشت و یا حتی به قدرت و حرکت می اندازد که دیگر هیچ ... "جاودانه" از آن کلمه های بی ترتیب؛ لرزانداز است. هرجا که بیاید، تمام دیگران را با خود می بَرَد در قعر. و "تو" از آن کلمه هایی هستی که از جاودانه هم، جاودانه تری ... + نوشته شده...
فهمیدن - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 16:37
می گفت فهمیدن درد داره. می گفتم دردش برای اینه که می دونی هنوز همه اش رو نمی دونی. وگرنه وقتی برسه وقتش که همه اش رو بدونی؛ بی تعلل رها می شی. از هجوم هرچی که هست. می گفت حتی اشک!؟ - حتی اشک.. + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۵ساعت 15:52 توسط الهه |
یاد باد یادم که با باد از یادها رفت... - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 16:37
دستکش های وحشتم را درآوردمقلم شهامتم را برداشتمو نوشتمو نوشتماو گفت مگر می شود که بر باد برویمگر می شود که از یاد بروماما دیگر یادش نبود، یادی از بودنش نبودکه گوشی از گوشه اش باشد که بشنود،که تنها پروانه ها هستند که با باد می روندو خاکسترهای ماهی های اسیر تُنگ های تَنگ و تُرش که بر باد می روند... به...